چند نمونه از شعر رودکی

کسان که تلخیِ زهرِ طلب نمی دانند

تُرُش شوند و بتابند رو زِ اهل سؤال

تو را که می شنوی طاقتِ شنیدن نیست

مرا که می طلبم، خود چگونه باشد حال؟

***

روی به محراب نهادن چه سود؟

دل به بخارا و بُتانِ طَراز

ایزد ما وسوسۀ عاشقی

از تو پذیرد، نپذیرد نماز!

***

شاد زی با سیاه چشمان، شاد

که جهان نیست جز فسانه و باد

زآمده تنگدل نباید بود

وز گذشته نکرد باید یاد

من و آن جَعد مویِ غالیه بوی

من و آن ماهرویِ حورنژاد

نیکبخت آن کسی که داد و بخورد

شوربخت آن که او نخورد و نداد

باد و ابرست این جهان و فُسوس

باده پیش آر، هر چه بادا باد!

***

 چون بچۀ کبوتر منقار سخت کرد

هموار کرد پرّ و بیوگند موی زرد

کابوک را نخواهد و شاخ آرزو کند

وز شاخ سوی بام شود باز گِرد گَرد

***

یخچه می بارید از ابر سیاه

چون ستاره بر زمین از آسمان

چون بگردد پایِ او از پایِ دار

آشکوخیده بماند همچنان

***

کاروان شهید رفت از پیش

وآنِ ما رفته گیر و می اندیش

از شمار دو چشم یک تن کم

وز شمارِ خرَد هزاران بیش...

***

مُرد مرادی، نه همانا که مُرد

مرگ چنان خواجه نه کاریست خُرد...

کاه نَبُد او که به بادی پرید

آب نَبُد او که به سرما فِسُرد

گنج زری بود در این خاکدان

کو دو جهان را به جُوی می شمرد...

صاف بُد آمیخته با دُردِ می

بر سرِ خُم رفت و جدا شد ز دُرد...

***

تقدیر که بر کُشتنت آزرم نداشت

وز قتل تو یک ذرّه دلِ نرم نداشت

اندر عجبم ز جان ستان کز چو تویی

جان بستد و از جمال تو شرم نداشت!

***

 بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست

خِنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی

میر ماهست و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

میر سروست و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید همی

گر به گنج اندر زیان آید همی

***

تا جهان بود از سر آدم فراز

کس نبود از راز دانش بی نیاز

مردمان بخرد اندر هر زمان

راز دانش را به هرگونه زبان

گرد کردند و گرامی داشتند

تا به سنگ اندر همی بنگاشتند

دانش اندر دل چراغ روشن است

وز همه بد بر تن تو جوشن است

هیچ شادی نیست اندر این جهان

برتر از دیدار روی دوستان

هیچ تلخی نیست بر دل تلخ تر

از فراق دوستان پر هنر

آن که را دانم که اویم دشمن است

وز روان پاک بدخواه من است

هم به هرگه دوستی جویمش من

هم سخن باهستگی گویمش من

ابله و فرزانه را فرجام خاک

جایگاه هر دو اندر یک مغاک

بس که بر گفته پشیمان بوده ام

بس که بر ناگفته شادان بوده ام

هیچ گنجی نیست از فرهنگ به

تا توانی رو تو و این گنج نه

***

با صد هزار مردم تنهایی

بی صد هزار مردم تنهایی

 

برگرفته از کتاب استاد شاعران رودکی، گزینش و گزارش: دکتر نصرالله امامی.

 

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 196 بازدید